من از اولش کشته مرده این سریالهای ماه رمضون بودم! قسمت ۱۴ خورشید پنجم نگاه میکردم امروز صبح، یه اتفاق خیلی جالب افتاد!
منشی یه خانوم دکتری به خانوم دکتر گفت زنگ بزنه به یه جناب سرگردی واسه ماشینش که ۲سال پیش دزدین!
منشی: خب زنگ بزن سرگرد فلانی!
خانوم دکتر: آره! فکر خوبیه.
بعد خانوم دکتر دفترچه تلفن رو ورداشت
منشی: چیکار میکنی؟
خانوم دکتر: دنبال شماره اش میگردم!
منشی: مگه حفظ نیستی؟
خانوم دکتر: چرا، یادم نبود!
خانوم دکتر یادشون رفته بود که شماره جناب سرگرد رو حفظ بودن! این دیالوگهاشون من و مرده!
دلتنگی مثل بارونهای انگلیسه. یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی هوای دلت بدجور بارونی شده. منتظر میمونی تا آفتابی بشه، ولی تا شب هوات صاف نمیشه.
مثل هوای انگلیس خیلی ها ازش میگن و میشنوی و میخونی. ولی تا وقتی خودت تجربه اش نکنی درکش نمیکنی.
امروز از اون روزهای بارونی. ولی آخرش، سر شب بهتر بود...