::لحظه های دیوانگی::

آیاتی که به دلیل کمبود پیامبر به من نازل میشوند!

::لحظه های دیوانگی::

آیاتی که به دلیل کمبود پیامبر به من نازل میشوند!

۲۲۹ - نیمه شب نوشت!

I can't sleep...

ذهنم بدجور مشغوله! نمیدونم باید چیکار کنم. توی ۲-۳ ساعت خیلی چیزها عوض شد امشب. از ساعت ۷ تا الان ذهنم بهم ریخته. فکر میکردم واضح تر و راحتتر از این باشه ولی نبود. نمیدونم باید چیکار کنم.

پ.ن: اینها مال همون موقع ساعت ۲:۳۰ صبح بود! فقط با موبایل نمیشد بنویسم...

۲۲۸ - ندارد!

آخه نوشتن حس میخواد! نیست خب چیکارش کنم!!

یه چند روزی بود همه اش نگرانی بود... نمیتونستم خیلی تمرکز کنم. خسته میشدم و خستگی نمیذاشت به کارهام برسم. کلافگی امونم نمیداد!

امروز یکم بهتر شد. آخر شب آروم شدم باز. یه آرامشی که همیشه دنبالش بودم... همیشه دنبالش خواهم بود... و هیچ وقت نمیخوام (و نمیتونم) از دستش بدم! آروم بودن خوبه.

خیلی خوابم میااااااااااااااااااااااد. کلی هم کار دانشگاه دارم که مونده و باید فردا انجام بدم! حالم داره از این Assembly بهم میخوره دیگه بخدا! تازشم، فردا باید مشقهای سه شنبه رو هم بنویسم و ایمیل کنم!

دیگه چشمام باز نمیشه، خوابم میاد. شب بخیر...