::لحظه های دیوانگی::

آیاتی که به دلیل کمبود پیامبر به من نازل میشوند!

::لحظه های دیوانگی::

آیاتی که به دلیل کمبود پیامبر به من نازل میشوند!

۱۹۲ - امشبی را...

روز پرکاری بود لامصب!
ساعت ۹:۳۰ کلاس بود Planning Your Research!
ساعت ۱:۳۰ ناهارت رو جلوی کامپیوتر بخوری!
ساعت ۲:۳۰ مدار آماده کنی تا یارو بیاد تست!‌(اینا رو که یه بار تست کردم! بیکاری؟)
ساعت ۴:۳۰ بشین ایراد گزارش درست کردن!
ساعت ۵ بشین Package درست کن! (قول میدم بعدی رو بدم شما درست کنی!)
ساعت ۶ بشین PCB بچین!
ساعت ۷ PCB تموم نشده پاشو برو خونه!
ساعت ۷:۴۰ هنوز منتظر اتوبوس باش!
ساعت ۸:۳۰ برس خونه! شام بخور!
ساعت ۹:۳۰ بشین PCB چیدن رو تموم کن!
آخرش هم میشنی وبلاگ نویسی!
چه شود ... !

پ.ن: هوا بس نامردانه سرد است، از ناجوانمردانگی گذشته دیگه!
پ.ن: به ! معتاد شدم! کم کم دارم توی گزارش ها هم آخر جمله ها یه ! میذارم!
پ.ن: ماه کامل بود امشب! خب که چی؟ قبلا گفتم که هلال ماه قشنگتره!

۱۹۱- This is my time of the year

This is MY December
This is MY time of the year
This MY December
This is MY snow covered home
.
.
.
And I'd give it all away
.
.
.
But THIS

is not me PRETENDING
.
.
.
THIS IS ME